کد خبر: 1143
1398/04/16 - 10:38


یک نویسنده در گفتگو با صدای زنجان اظهار کرد:

جای چشم در قلب مردم باشیم

انسان‏ها به نوآورى ارزش مى‏نهند و آن را دوست دارند، همان چيزى كه دست‏نخورده و نو و برآمده از خرد و آگاهى باشد. شاهكار را جامعه كشف مى‏كند، ما نويسندگان تنها حق داريم، عمل زايش و خلق كردن را انجام دهيم. از اين پس كار ما ديگر تمام است. وظيفه خود را ادا كرده‏ايم.

پایگاه خبری صدای زنجان

زهره میرعیسی‌خانی- پرویز صمدی مقدم متولد 1331 در تهران و دانش‌آموخته ادبیات فرانسه است. وی فعالیت‌های هنری و ادبی خود را با قصه‌نویسی آغاز کرده است و از سال 1362 شروع به نوشتن نقد فیلم و مقالات سینمایی و طنز و داستان در مطبوعات کرد

صمدی مقدم شش مجموعه داستان، یازده رمان، یک مجموعه نمایشنامه و آثار دیگر را نوشته و به چاپ رسانده است. از مجموعه آثار او می توان به پری دریایی، ته دنیا و مرگ سردبیر ، فنجانی برای یک غریبه، شنودن، تندیسگر و خرگوش نقره‌ای اشاره کرد.

صدای زنجان با این نویسنده که اصالت زنجانی دارد به مصاحبه پرداخته است که بخشی از این مصاحبه را در زیر می‌خوانید:

وظیفه نویسنده چیست؟

انسان‏ها به نوآورى ارزش مى‏نهند و آن را دوست دارند، همان چيزى كه دست‏نخورده و نو و برآمده از خرد و آگاهى باشد. شاهكار را جامعه كشف مى‏كند، ما نويسندگان تنها حق داريم، عمل زايش و خلق كردن را انجام دهيم. از اين پس كار ما ديگر تمام است. وظيفه خود را ادا كرده‏ايم. ديگر جامعه است كه آن را از ما مى‏گيرد و متعلق به خود مى‏كند. ما هرگز دارنده اثر خود نيستيم. اگر مى‏خواهيم داستان‏نويسى كنيم، بايد بدانيم كه داستان واقعى مى‏نويسيم يا دروغين. خواننده به محض شروع خواندن كتاب، تفاوت داستان واقعى و دروغين را مى‏فهمد و تكليف خود را با اثر روشن مى‏كند.

وظيفه داستان چیست؟

برخی معتقدند وظيفه داستان سرگرم كردن و ارضاى ذوق و رفع گرسنگى روانى خواننده است و كار اصلى آن پيام دادن و آگاهى‏رسانى با هدف آگاه‏سازى نيست. در واقع دادن پند و راهكار و راهنمايى‏كردن كار داستان و قصه نيست. شما مى‏توانيد بدون شعار و پيش‏داورى‏هاى شخصى آگاهى بدهيد! مخاطب هم مى‏تواند راه خود را مطابق زندگى و شخصيت و توان درك و پذيرش خود پيدا كرده و از محتواى اثر بهره لازم را ببرد. اگر من به عنوان نويسنده بخواهم قصه‏اى ساده و شسسته رفته تعريف يا ماجرايى واقعى را گزارش كنم، لزومى ندارد در آن پيام و پند و اندرز بدهم و نتيجه‏گيرى هم نياز نيست. اما آتش درون من مؤلف اين‏چنين فرونمى‏نشيند. نويسنده‏اى كه قصد گفتن حرف‏هايى وراى سرگرمى و درك اجتماع دارد و از داستان به عنوان مؤثرترين وسيله بيانى براى انتقال ايده‏ها و به‏ويژه پيام‏هاى خود با توانايى‏هاى دراماتيك يا تراژديك و يا كميك داستانسرايى بهره مى‏برد، به اين سادگى‏ها از اين هوس دلپذير دست نمى‏كشد و به يك گزارش‏كردن ساده بسنده نمى‏كند، بلكه وارد گستره بى‏پايان انديشه و هنر شده و در فضايى به مراتب فراتر از گنجايش داستان، مجموعه‏اى درست مى‏كند كه اگر هر بخش از ساختار آن را از آن بگيرند، اثر ناقص و نارسا مى‏شود. وقتى پا را از حد تفكر ساده و بيان روايى فراتر مى‏گذاريم و وارد دنيايى از علم و فرهنگ و معرفت مى‏شويم، در آنجا ديگر نمى‏توانيم خودمان را محدود كنيم و البته كه مخاطب ساده‏انديش و راحت‏پذير به‏آسانى با چنين اثرى كنار نمى‏آيد. بيشتر نويسندگان دنيا با آثار بزرگ خود از اين مرز گذشته‏اند. آنها وارد دنياى فلسفه و انديشه‏هاى بلند شده و به نظريه‏هايى پيچيده و فراداستانى رسيده‏اند.

وظیفه ادبیات چیست؟

نويسنده كسى است كه كارش انديشيدن است و همواره متأثر و حساس و مسئول است. او بايد كارى را انجام دهد كه زمان و شرايط زمانى و مكانى آن را ايجاب كرده و بر عهده او گذاشته است. او بايد حرف بزند و بازگو كند و پيام ويژه‏اى بفرستد. امروز مى‏بينيد بسيارى از موضوع‏ها و مسائل و چالش‏هاى اجتماعى ما در ميدانِ جولان دادن افكار و انديشه‏هاى نويسندگانِ دايه و لَلِه سرگردان و وامانده از نبود مادران واقعى چگونه لوث شده و بدون نتيجه رهاشده و كنار گذاشته مى‏شوند. اين در خود غلتيدن و بى‏فايده چرخيدن و گيج خوردن و سرگردان ماندن، مايه ركود و پوسيدگى اجتماع مى‏شود. نبود ادبيات خلاقانه همين ركود و پسرفت و ابتذال و گنداب شدن گفتار و نوشتار عمومى را موجب مى‏شود.

آغاز تحليل داستان يا رمان با شناخت جهان‏بينى و ارزش نهادن بر مفاهيم و موضوع‏هايى است كه نويسنده مطرح مى‏كند. سپس شكل داستان و خصيصه‏هاى رمان يا قصه‏هاى كوتاه و بلند مورد توجه قرار مى‏گيرد. پيش از آن بايد همچنان با مفاهيم كلى پيش برويم. نكته مهم اين است كه همه نمى‏توانند نويسنده خوبى شوند ولى هيچكس نبايد نويسنده بدى شود. در اينجا بحث نسبيت پيش مى‏آيد. اين كه نويسنده خوب و يا بد در جوامع گوناگون چه تعريفى دارد. اين را از جنبه كيفيت و كميت كار مى‏گوييم؛ كيفيت عالى در مفاهيم و نيز در فرم و ساختار اثر، و كميت در توان اختيارات، جو مناسب و زمينه‏هاى پردازش انگيزه‏ها. همه اينها در جوامع مختلف با هم فرق مى‏كنند. براى نمونه، اختلاف زيادى ميان افراد يك جامعه متمدن با همين افراد در جوامع نامتمدن يا نيمه‏متمدن هست. در جامعه متمدن بضاعت‏ها بالاست، آزادى عمل وجود دارد و سانسور كم و نامحسوس است و... البته كه رفاه نسبى هم بى‏تأثير نيست و مهمتر از همه فضاى مناسب مانند فضاى رقابت سالم و وجود كانون‏ها و انجمن‏هاى نويسندگان و حضور ملموس رقباى توانمند و نيز نقد و نقادى نويسنده را به تشويق و تحريك بسيارى وامى‏دارد. آنچه من اهميت مى‏دهم اين است كه افراد همه بايد در اندازه‏هاى آرمانى، براى رسيدن به اوج شايستگى‏هاى خود تلاش كنند. حالا هر كسى در مرتبه‏اى، به اندازه توش و توان خود مى‏تواند پيش برود و سر آخر، آن كسى كه به قله مى‏رسد، آشكار است كه استحقاق بيشترى داشته است.  

چرا مى‏نويسيم؟ براى كه و براى چه؟

 نخست بايد نويسنده بودن خود را اثبات كنيم! بايد بدانيم كه نويسنده هستيم. بايد به آن عطش و جوشش درونى خود پى ببريم! پيش از همه بايد در نهاد ما جا بيفتد كه بايد و بى‏برو و برگرد نويسنده خواهيم شد و بى‏تابى و نياز و تشنگى براى نوشتن در همه لحظات در ما وجود دارد. شعار "من دوست دارم بنويسم يا مى‏نويسم پس هستم"، ملاك نويسنده بودن نيست، ما در موضوع ارزش‏ها به دو گونه ديگر از ارزش‏ها مى‏پردازيم؛ ارزش‏هاى واقعى و ارزش‏هاى دروغين و بى‏پايه. دنيا اثرى را مى‏ستايد و اثرى ديگر را فراموش مى‏كند. يكى مى‏شود اثر نامدار و ديگرى، نوشته‏اى ناشناخته! ولى براستى كه اولى باارزش و دومى كم‏ارزش نيستند. سرشناس شدن يا ناشناس ماندن اثر هميشه بستگى به گونه اثر ندارد (خوش‏اقبالى، شرايط، رخدادها، پيوندهاى اجتماعى، گرايش و حضور زنده و پوياى مؤلف در ميان مردم و پيش چشم‏ها و... همه تأثيرگذارند). نويسنده بايد انتخاب كند. شما انتخاب مى‏كنيد؛ مى‏خواهيد اثرى بنويسيد كه شما را سرشناس و دارا كند يا برعكس سر حرف خودتان هستيد و چيزى را كه به آن اعتقاد داريد، نه چيزى را كه مردم و زمانه مى‏طلبند مى‏نويسيد؟ شما مى‏پرسيد من هركارى را كه نياز بوده انجام داده‏ام و خود مى‏دانم كه اثر بزرگى را خلق كرده‏ام ولى چرا همچنان حق من داده نمى‏شود؟ پس لابد برحق نيستم! پاسخ اين است كه چرا، به گمان بسيار، هستيد و شايد روزى به سزايتان برسيد، اگر معيارها باشند و همه آن شرايطى كه گفتم فراهم شود. ولى اثرى كه خوب مى‏فروشد يا هنرمندى كه محبوبيت پيدا مى‏كند، به‏حكم، بر حق نيستند. آثار گمنام بسيارى پس از سال‏ها، كشف مى‏شوند و بسيارى آثار نامدار پس از يكى دو نسل از يادها مى‏روند. اثرى بر حق است كه رو به كمال و جوياى حقيقت باشد. كارى نداريم به بازخورد مثبت اثر در اجتماع. سخن ما گفتمان رودررويى منِ نويسنده با اجتماع نيست. بلكه رودررويى من با خودم است. تكليف من با خودم بايد روشن شود. شما مى‏گوييد خوب اين حرف‏ها درست، ولى من حقوقى دارم كه بايد آن را از مردم بگيرم، من دغدغه‏هايى دارم كه گفتن آنها برايم مهم است و كارى ندارم چقدر بر حق است يا نه. اين حرف مشترك من و اجتماع من است، ما از داد و ستد با هم لذت مى‏بريم، من اجتماع را سيراب مى‏كنم و اجتماع هم وظيفه دارد به ارزش‏هاى من احترام بگذارد و حق مرا كف دستم بگذارد.

مشکلات و دغدغه‌های یک نویسنده چیست؟

بسيار هستند كسانى كه تنها پايبند هنر و انديشه‏شان بوده و از هرگونه مصلحت و ملاحظه‏اى دور مانده‏اند، آن‏گونه كه حتى زندگى عادى و روزمره‏شان هم متأثر از اوضاع هنريشان شده است. در نابى خيال‏پردازى‏ها و فطرى و ساده بودن اين افراد گونه‏اى جلوه‏گرى وجود دارد كه مخاطب شيفته سادگى و صداقت قلم و بيان آنها مى‏شود. به هر روى، هر كسى مى‏تواند از هر شيوه‏اى براى خودنمايى و مطرح كردن خود بهره ببرد. منتها نويسنده‏اى كه خود را وقف هنرش كرده است، سرانجام در نقطه‏اى به بن‏بست مى‏رسد و از گوشه‏گيرى و تنهايى و سرآخر تمام شدن، دق مى‏كند. پس مقيد و وابسته نبودن چندان هم لازم و سودمند نيست. هميشه يك روال طبيعى و بخردانه از آزادمنشى در عين مصلحت‏گرا بودن نياز است. ولى اين اندازه را چه كسى تعيين مى‏كند و قضاوت مردم نسبت به يك هنرمند در جريان رعايت اين روش چگونه است؟

سياستِ راضى نگه‏داشتن مخاطب (مردم) به هر بها و به روشى و چنين مديريت كردن بر فضاى فرهنگى و عمومى كشور هرگز هنرمند ناب و بى‏پيرايه نمى‏سازد و توليد اثرى كه با اين معيارها ساخته شده و به اصطلاح همه جوانب را رعايت كرده است هم دردى را - نه براى نويسنده و نه براى مردم، دوا نمى‏كند. نمايش دادن گاه و بى‏گاه خود جلوى چشم ديگران و با هر دستاويز و تمهيدى همواره ماندن در رديف اول، وقتى براى فكركردن و درست نوشتن باقى نمى‏گذارد. ميوه اين خودارضايى‏ها آثار سرهم‏بندى شده و سفارسى است كه بى‏درنگ الگو و نمونه‏اى نادرست و انحرافى براى ديگر هنرمندان مى‏شوند. همين‏ها يك‏شبه فضاى فرهنگ و هنر را پر كرده و جامعه را به خود عادت مى‏دهند. اين قارچ‏هاى سمّى در عين فراوانى كمترين سود را به مردم مى‏رسانند و در برابر، جامعه را از واقعيات و هرگونه نوآورى، دگرگونى و ديگر دستاوردهاى باارزش انسانى محروم مى‏كنند و مخاطبان را به انس گرفتن و پذيرفتن محصولات كم‏ارزش، تكرارى، نادرست و به‏دردنخور عادت مى‏دهند. زمانى اثر هنرمند ماندگار مى‏شود و همه تأثيرات مثبت خود را برجاى مى‏گذارد كه هنرمند در نابى مطلق انديشه گرايش تام به حقيقت در اثر خود داشته باشد. 

اثرى ماندگار مى‏شود كه دست و پابسته مسائل پيرامون خود نيست، وابستگى، ملاحظات و مصلحت‏گرايى ندارد و نويسنده‏اش فراجناحى پيرامون خود را زير نظر دارد. نويسندگان دورانديش و حسابگر، همان‏ها كه در انتخاب موضوع، جانبدارى‏ها، تصميم‏گيرى‏ها و خَلق گام به گام اثر خود در حال محاسبه هستند و براستى كارى را عرضه مى‏كنند كه خريدار خاص (سفارش‏دهنده) داشته تا به‏آسانى و به قيمت خوب به فروش برسد، بدون آن‏كه منزلت و اخلاق يك نويسنده ريشه‏دار را رعايت كنند، تكليف خود را با هنر، مردم، آينده و فرهنگ ماندگار سرزمين خود يكسره كرده‏اند.

در اين صورت تكليف مردم با اين شبه‏نويسندگان چيست؟

منظورم هر دو گروه است؛ مقيدها و بى‏قيد و بندها! جامعه نسبت به هر دو گروه به‏طور نسبى بخت و اقبال نشان مى‏دهد و ممكن است براى هر دو احترام هم قائل باشد (چون نامتعارف‏اند)، ولى همواره از هر دو فاصله مى‏گيرد و اين فاصله بيشتر ناخودآگاه است. جامعه نسبت به اين هر دو حس‏هايى مانند احترام، دلسوزى، ترس، بى‏اعتمادى و خيلى چيزهاى ديگر دارد ولى آنها را هرگز قهرمان و محبوب نمى‏بيند. قهرمان آن هنرمندى است كه مصلحت‏انديشى به مفهوم سازشكارى براى بهره‏بردارى صرف مادى ندارد ولى مصلحت جامعه را به ديده منت مى‏گذارد، حسابگر نيست ولى حسابگرى را خيلى خوب مى‏داند. نه براى دل جامعه بلكه براى روح و جان آن مى‏نويسد. شايد گرسنه باشد ولى براى نام و نانِ نوشتن، خود را به هر درى نمى‏كوبد. اين فردِ متعهد به گروه سومى وابسته است كه در اقليت مطلق‏اند ولى بسيار تأثيرگذار و هدايت‏گر و ميراث‏دار فرهنگ و هنر تاريخى جامعه خود هستند. دو گروه مقيدها و بى‏قيد و بندهاى اجتماعى هرچه‏قدر هم كه امروز بر طبل خودنمايى بزنند و بر روح و روان مردم بياويزند، سرانجام از يادها خواهند رفت. از تنش‏ها و خودخورى‏ها و جنون‏هاى پنهان اين افراد كسى چه خار و خبر دارد؟ خيلى‏ها همين درگيرى‏هاى شخصى آنها را در آثارشان مى‏فهمند هرچند برخى اين حالات را به نبوغ و بزرگى طبع و روح سركش آنها نسبت مى‏دهند، اما اين تغييرى در حقيقت ماجرا نمى‏دهد. همين‏ها هستند كه با همه زرنگى و حرفه‏اى‏گرى سرانجام در جايى و در لحظه‏اى غافلگيرانه بى‏مايگى و كم‏ارزشى خود را لو داده و آن نيمچه آبرويى را هم اگر جمع كرده باشند، به باد مى‏دهند. نمونه‏هاى زيادى از خراب شدن اعتبار و شخصيت هنرى و اجتماعى اين‏گونه افراد در اين سال‏ها شاهد بوده‏ايم. مردم ريزبين و هوشيارند و به همه‏چيز توجه دارند. از خود آنان مى‏پرسم چرا مى‏خواهيد در چشم مردم باشيد؟ بيايد به جاى چشم در قلب مردم باشيد!

اقدام کننده: دبیر تحریریه

صدای زنجانپرویز صمدی مقدمنویسندهفرهنگ
sedayezanjannews.ir/nx1143


درباره ما تماس با ما آرشیو اخبار آرشیو روزنامه گزارش تصویری تبلیغات در سایت

«من برنامه نویس هستم» «بهار 1398»