پایگاه خبری صدای زنجان نیوز/ «جنگ، فرزندِ توهمِ برتری است و صلح، فرزندِ
شناختِ انسان.»
اگر از انسان بپرسند بزرگترین دشمن او کیست، شاید نام کشورها، سلاحها
یا ایدئولوژیها را بر زبان آورد؛ اما تاریخ پاسخی دیگر میدهد. بزرگترین دشمن انسان،
خودِ انسان نیست، بلکه توهمِ برتری انسان بر انسان است. هرگاه این توهم بر ذهنها سایه
افکنده، دین به تعصب، زبان به جدایی، مرز به دشمنی و قدرت به خشونت تبدیل شده است.
پرسش این نیست که چرا جنگ رخ میدهد؛ پرسش این است که چرا انسان، با وجود
هزاران سال تمدن، هنوز نتوانسته است بر بزرگترین دشمن خود، یعنی توهم برتری، غلبه
کند.
جنگ، پیش از آنکه در میدانهای نبرد آغاز شود، در ذهن انسان متولد میشود؛
آنجا که «من» جای «ما» را میگیرد و برتریجویی، همدلی را از میان میبرد. از همین
نقطه، فرد در برابر فرد، قوم در برابر قوم و سرانجام ملت در برابر ملت قرار میگیرد.
سه مفهوم، بیش از هر عامل دیگری، در طول تاریخ به این برتریطلبی دامن
زدهاند: دین، زبان و مرز. این سه، اگر ابزار شناخت و همزیستی باشند، بزرگترین سرمایههای
تمدناند؛ اما هرگاه وسیله سلطه و برتریجویی شوند، به آتشی تبدیل میشوند که نسلها
را میسوزاند. از هابیل و قابیل تا جنگهای مذهبی، قومی و ملی، تاریخ بشر بارها این
حقیقت تلخ را تکرار کرده است.
در روزگار ما، یووال نوح هراری نیز یادآور میشود که انسان خردمند توانست
با خلق باورها و روایتهای مشترک، تمدنهای بزرگ را بنا کند؛ اما همان روایتها، اگر
به ابزار برتریطلبی و حذف دیگری تبدیل شوند، جنگ و خشونت را نیز میآفرینند. بنابراین،
مسئله اصلی نه دین است، نه زبان و نه مرز؛ بلکه نوع نگاه ما به آنهاست.
در برابر این خطر، تمدن ایران نیز سخنی برای جهان دارد. صدای مولانا،
سعدی، حافظ، خیام و شهریار، صدای نفی انسان نیست، بلکه دعوت به شناخت انسان است. قرآن
نیز کتاب خود را با «بسمالله الرحمن الرحیم» آغاز میکند و با خطاب «یا أیها الناس»،
همه انسانها را مخاطب رحمت الهی قرار میدهد؛ گویی رحمت، پیش از هر مرزبندی، به انسان
تعلق دارد.
آیا ملتی که سعدیاش میگوید «بنیآدم اعضای یکدیگرند»، حافظش از «آسایش
دو گیتی» سخن میگوید و شهریارش میسراید:
«گؤز یاشینا باخان اولسا، قان آخماز»
ویا:
«انسان اولان، خنجر بِلینه تاخماز»
آیا چنین ملتی سزاوار آن نیست که به جای صدور نفرت، پیامآور گفتوگو
و صلح باشد؟
تجربه ملتهایی که جنگهای بزرگ را پشت سر گذاشتهاند نیز نشان میدهد
که توسعه پایدار، نه از مسیر نفرت، بلکه از راه دانش، تولید، آزادی اندیشه، تعامل و
همبستگی اقتصادی حاصل میشود. رقابت، هنگامی که از میدان جنگ به میدان علم، فرهنگ و
اقتصاد منتقل شود، به جای ویرانی، آبادانی میآفریند.
ما از جنگ بیزاریم؛ نه از سر ترس، بلکه از سر ایمان به کرامت انسان. ما
باور داریم که صلح، آرزوی انسانهای ناتوان نیست؛ بزرگترین دستاورد خرد انسانی است.
حافظ چه زیبا این حقیقت را به زبان عشق بیان میکند:
«عقل اگر داند که در بند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند در پی زنجیر ما»
آرزو آن نیست که کشوری بر کشوری دیگر پیروز شود؛ آرزو آن است که انسان
بر خویِ برتریجوی خویش پیروز گردد.
روزی که انسان، پیش از آنکه بپرسد «دینت چیست؟»، «زبانت چیست؟» یا «از
کدام مرزی؟»، بپرسد «دردت چیست؟»، آن روز جنگ معنای خود را از دست خواهد داد.
شاید آن روز، «بسمالله الرحمن الرحیم» تنها آغاز یک کتاب آسمانی نباشد،
بلکه آغاز فصل تازهای از تاریخ بشر باشد؛ فصلی که در آن، انسان بودن، از هر دین، زبان
و مرزی ارزشمندتر است.