کد خبر: 5002
264
1399/10/01 - 19:1


«سایه هایی که در تاریکی قد می کشند ...»

ناهید نصیری

پایگاه خبری صدای زنجان

نمی خواهم از رفتن حرفی بزنم که تو همیشه هستی. مثل الان سرسفره افطار که بی قرار الله اکبری هستی تا به تو اجازه بده بعدِ یه استکان چایی همراه با چند دونه خرما و مختصر غذایی، سیگارتو آتیش بزنی و اونوقت حوصله ات که سر جاش اومد ، بگی: قران رو بیار باهم بخونیم.

میخوام اعترافی بکنم پدر! ولی بعدش منو ببخش چون بی اجازه از سیگارات کش می‌رفتم و توی زیرزمینی که کسی باهاش کاری نداشت، دودش میکردم و با این خیال که شبیه تو شدم، حس آدمای قوی رو داشتم که طوفان هم نمی تونست از پا در آردشون.

البته این، تنها تقلید بود که عمر کوتاهش هم برای من شیرین و جذاب بود.

چیزهای بهتری رو ازت یاد گرفتم پدر! اینکه تنها تکیه گاهم اون بالایی باشه و وقتی شونه ام تکیه گاه کسی شد براش کاه نشم تا مأیوس از کوهی بشه که از دور براش چراغ امیدی بوده!

پاگیر کسی هم نشدم هر چند قد تو دستگیر نبودم.

من تا الانشم با چشم‌های تو دنیا رو نگاه کردم. دنیایی که تو برام ساختی مثل یک رویای زودگذر نبود .اینقدر دنیای خوبیه که هر طلوعشو مشتاقانه انتظار می کشم. چون در این دنیا یه لبخندِ خیلی قشنگ بهم آرامش میده و بهم میگه: نگران چیزی نباش من همیشه کنارتم رفیق!

سعی ام همیشه اینه که عین تو از همه چیز بگذرم اما خب دل گنده ی تو رو من ندارم.

روحمم مثل تو در افلاک نیست حالا نه اینکه مادر تو زیبا بود و مادر من آفاق !

حرف اینجاست که ما هر دو خالی دنیا اومدیم و اما تو هر روز پرتر شدی و من "پر" شدم. خیلی هم "پر" شدم ...

همون زیرزمینی که اونجا پناه میبردم و با خودم خلوت میکردم، وسطِ کف موزائیک شده اش ،کلی دفتر و عکس و خاطراتم رو ریختم زمین و بعد همشو با بغض کبودی که تو سینه ام کز کرده بود ، آتیش زدم. بعدشم در و پنجره رو باز کردم. اونوقت اومدم نشستم کنار خاطرات سوخته و یکی از سیگارهای شیرازتو روشن کردم و چشم دوختم به تمام دنیایی که غروب گذشته جلوی چشمام نابود شده بود. میدیدم دود از پنجره میزد بیرون و لای درختهای مو می پیچید و زوزه می کشید. برگهای مو ناله که می کردند، گربه سر دیوار به سرفه افتاده بود و بهم چنگ و دندون نشون می داد عین دنیا که مرتب میخواست با این چنگ و دندون نشون دادنها منو از پا در آره!

بنده خدا مادرجون که با هول و ولا خودشو رسونده بود زیرزمین، دست‌هاشو چند بار کوبید بهم و گفت: میگم به بابات که سیگار میکشی!!!

قربونش برم من.روحش شاد! دلم آتیش گرفته بود. دنیام ناگهان نابود شده بود و حالا نگران یه نخ سیگاری بود که لای انگشتهای من داشت همراه خاطراتم خاکستر میشد.

یه تشت کوچیک آب از تو حموم گوشه ی زیرزمین آورد و خالی کرد رو آتیشو و گفت: چرا آتیش بپا میکنی؟ چیکار کنم من از دست تو؟! باید به بابات بگم و ........

با صاعقه ای که در سرم افتاده بود ، صداش دیگه شنیده نمی شد.

صاعقه ی ناگهانی که به افکار من یورش آورده بود و می گفت: ستاره! بعداز این باید دلت به سایه هایی خوش باشه که فقط  توی تاریکی قد می کشند.

زیر آفتاب که باشی، اینقدر  روشن میشی که همه میخوان خاموشت کنند.

همون غروب قندیل بسته ، همراه با کسی برای همیشه سایه شدم تا از نو زاده بشم.

من الان هر شب قد میکشم که به تو برسم تا دوباره باهم مچ بندازیم و ایندفعه من میبرم پدر! چون توی بازی روزگار همش دویدم. گاهی وقتها هم بدجوری خوردم زمین اما با همون زانوان زخمی بلند شدم و ادامه دادم. چون به خودم قول دادم که هم قد تو بشم و چشم  در چشم تو یه چیزی رو باهم  بگیم:

چه نازه این لبخند خدا!


 انتهای پیام/

اقدام کننده: م.س

sedayezanjannews.ir/nx5002
نام
ایمیل
نظر*


درباره ما تماس با ما آرشیو اخبار آرشیو روزنامه گزارش تصویری تبلیغات در سایت

«من برنامه نویس هستم» «بهار 1398»