کد خبر: 5222
290
1399/11/18 - 9:20


در آغوش خدا

ناهید نصیری - قسمت دوم

پایگاه خبری صدای زنجان

مقابل مسجدی ایستاده بود که بیست سال پیش آمده بود تا از خودِ خدا به خودش شکایت کند. همان مسجدی که کار نقاشی اش را سجاد به تنهایی انجام داده بود و از صاحبش با سوز و التماس خواسته بود تا خیلی زود با ستاره ازدواج کند.

ستاره چشمهایش را بست و آنگاه دلتنگی های سجاد را به وضوح احساس کرد.

- بیشتر از یک ماهه که اینجا کار کردم. مطمئنم خیلی زود با هم میریم مشهد. جایی که خیلی دوستش داری. دیگه باید به فکر عروسی و آینده مون باشیم. فقط! فقط ... دلخور نشی؟ من! من موهای پرکلاغیتو دوست دارم.لطفا بهش دست نزن.

ستاره در جوابِ سجاد ،به او خنده ی عاشقانه اش را تحویل داده بود. خنده ای که سجاد آن را دوست داشت و به آن می گفت: هاله ی بهشتی!

صدای بلندگوی مسجد ،ستاره را به زمان حال برگرداند.

- معتکفین محترم! تشریف بیارند داخل و همراهان عزیز هم از تجمع در مقابل مسجد خودداری کنند.

خادمان مسجد "قائم آل محمد" از همکاری شما صمیمانه تشکر میکنه و آرزوی قبولی طاعات شما عزیزان رو داره.

ستاره در آستانه درِحیاط، متوجه عطر آشنایی شد. از این رو ایستاد و به دنبال منشأ آن، اطراف را کاوید. ناگهان کسی دستهایش را محکم گرفت و با مهربانی به او سلام داد.

ستاره در نگاه اول آن شخص را نشناخت اما خیلی زود متوجه شد او را چند بار در منزل رها دیده است.

- چقدر خوب که دیدمتون! کاش رها خانومم می اومد.

رها همیشه از ترشی و مرباهای منیژه تعریف می کرد و برایش هم مشتریهای خوبی پیدا می کرد.

_ خدا خیرش بده .چند وقته که یکسره کار کرده.

ستاره: چه کاری؟!

منیژه: همین پرچمهای دم در و خیلی از پارچه های عزای این مسجد و چند مسجد دیگه رو رها خانم زحمتشو کشیده.

ستاره به طرف یکی از پرچمهای عزا رفت و از پایین نگاهش کرد. چون دستش به آن نرسید ، به سینه اش چنگی انداخت و گفت: این عطر رهاست که امروز صبح ازش شنفتم!!!

یاد چشمهای پف کرده و صورت رنگ پریده ی رها افتاد و چشمهایش به اشک نشست و زیر لب گفت: رها! تو بهترینی...

منیژه: خانوم دارن در مسجد رو میبندن من رفتم شما هم زود بیاین.

ستاره با کمی مکث به طرف مسجد حرکت کرد. پله های عریضش را با کمی شتاب طی کرد و به در ورودی آن رسید.

کفشهای اسپرت کرم رنگش را فوری از پا در آورد و داخل شد.

دلش به ناگاه لرزید و بدون اراده برگشت و در حیاط مسجد، سجاد را دید. پریشان و بغض کرده بود و دوربینش را همراه سرش ،مرتب به چپ و راست تکان می داد.

ستاره دردمندانه دستهایش را بسوی سجاد دراز کرد اما خیلی زود در آهنی مسجد بسته شد. ستاره پشت به در کرد و به آن تکیه داد و در دل شروع کردن به حرف زدن با سجاد.

- دورت بگردم. آروم باش تروخدا.باور کن دعات مستجاب شده! این دنیا هم نه! اون دنیا حتما بهم میرسیم.

اما دل مضطربش گواهی می داد که روح سجاد هنوز آزرده خاطر و پریشان حال است.

ستاره مستاصل نگاهی به سقف مدور کاشی شده ی مسجد انداخت و گفت: خدا جون! لا شریک له! خیلی زیاد دوستت دارم. خیلی .......اما هیچ وقت نمی خوام دلم از عشق مردی خالی بشه که واقعا مرد بود. کسی که بی آلایش ترین احساسشو فقط به پای من ریخت.

اومدم اینجا که تنها با خودت حرف بزنم اما اگه عشق من اون بیرون درد بکشه. اذیت بشه، نمیتونم خدا! نمیتونم ....

بعد سرش را پایین گرفت و بریده بریده گفت: یاعلی جان! شفاعتم کن! مولا! به فریادم برس ......

بعد یکسره اشک ریخت و ناله کرد تا اینکه خنکایی قلبش را فرا گرفت و آن وقت بود که آرام شد. وقتی چشمهایش را از اشک پاک کرد ،دید که سجاد دوربینش را روی دوشش گرفته و آرام آرام از آنجا دور می شود. در حالیکه موهایش ژولیده و صورتش بسیار منقلب بود.

ستاره متألم از حال ناخوش سجاد به سختی از جای خود برخاست و به طرف انبوه جمعیتی رفت که همصدا خدا را می خواندند و با ذکر العفو العفو .... ناله و زاری سر داده بودند.

در گوشه ی مسجد، صدای العفو جانسوزی به گوش می رسید. رها بود که با شال عزا صورتش را پوشانده بود و هق هق گریه می کرد، در حالیکه نور سفیدِ خیره کننده ای او را احاطه کرده بود ........



اقدام کننده: م.س

sedayezanjannews.ir/nx5222
نام
ایمیل
نظر*


درباره ما تماس با ما آرشیو اخبار آرشیو روزنامه گزارش تصویری تبلیغات در سایت

«من برنامه نویس هستم» «بهار 1398»